سلام

امروز بعد از دو هفته که به خاطر بلاچه مرخصی بودم دوباره اومدم سرکار البته امروز اومدم دوباره مرخصی هستم تا هفتم آذر .امروز رو آقای پدر مرخصی گرفته دوباره من در خدمت پرنیان هستم .البته فکر نکنید که یه موقع چه رییسای خوبی داریما نه من با پررویی هر چه تمامتر این همه مرخصی گرفتم.

برای بلاچه دنبال پرستار هستم که البته از بین چند نفری که اومدن از یکی بدم نیومد بلاچه هم میونش باهاش خوب بود تا ببینیم چه میشود؟

حالا یک کمی هم از احوالات خانومی بگم که این مدت که خونه بودیم با هم خیلی به من وابسته شده .قبلنا باباشو که میدید منو تحویل نمیگرفت ولی الان برعکس شده خیلی که بخواهد آقای پدر و شرمنده کنه میگه دا دا (تاب تاب )آخه محسن همیشه تابش میده الان دیگه آقای پدررو به عنوان مظهر تاب میشناسه .

دیگه اینکه خانومی راه افتاده مثل زمانی که محصل بودیم صف می بستیم نظام میگرفتیم دستامونو دراز میکردیم جلو اون جوری راه میره .دیگه اینکه یه ذره میخوایم با آقای پدر اختلاط کنیم غر میزنه که با من حرف بزنید .با تلفن میخوایم حرف بزنیم میره از اون ور دستگاه رو قطع میکنه .

فردا هم باید ببریمش رادیولوژی از معده اش عکس بگیریم که خیال خودمون و خانوم دکتر راحت بشه. اگر هم خوب خوب شده باشه براش واکسن آنفولانزا بزنه .

یه مقدار به خونه موندن عادت کردم یعنی به عبارتی پشتم باد خورده دارم فکر میکنم خانومای خونه چه حالی میکنن .حالا نمیدونم چون مقطعی بوده بهم مزه داده یانه واقعا اینطوریه ؟

به سرم زده بود به خاطر پرنیان بیخیال کار بشم ولی توی بیمارستان بودیم هم اتاقی پرنیان میگفت بالاخره که مدرسه میره اون موقع چیکار میکنی ؟دیدم این هم حرفیه ولی همش عذاب وجدان دارم میگم نکنه به ضرر بچم تموم بشه .نکنه خودخواهیه و از این جور مسائل .ولی مامان خودم هم کارمند بود من همیشه نسبت به همسالای خودم مستقلتر بودم .خیلی سخته آدم با فکرای پرت و پلا دست و پنچه نرم کنه .  

/ 12 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سميه مامان ايليا

سلام مامان پرنيان عزيز. من و ببخش که دير به دير سر می زنم. البته نمی دونم چرا با لينکی که قبلا از شما گذاشته بودم نمی تونستم وارد وبلاگتون بشم تا ديروز که خودتون برام کامنت گذاشتين با لينکتون اومدم و وارد وبلاگتون شدم. شما هم مثل من دچار عذاب وجدان شدين؟ شما هم مثل من فکر می کنين که اگه خونه بمونين بهتره؟ شما هم مثل من سر دوراهی گير کردين؟ پرنيان رو از قول من ببوسين. عکسای جديد ازش بزارين.

سميه مامان ايليا

کل وبلاگت رو که خوندم فهميدم که شما خواهر مرجان هستی و اين بلاچه شما همون پرنيان مورد علاقه فاطمه دختر مرجانه. کلک پس چرا نميگی؟ به مرجان هم سلام برسون.

آرزو (مامان آرش)

مامان پرنيان جون سلام خوشحالم كه پرنيان كوچولو خوب خوب شده مراقب فرشته كوچولوت باش روز خوبي داشته باشي

آوا

سلام چه دختر خوشکلی داری(دست راستت رو سر من)...متاسفانه نه آدم ميتونه از بچه بگذره نه از کارش ...به قول آقای همسر سرکار نرفتن خانم ها مضراتش بیشتر از رفتنشون .....انشااله شما و پرنیان جون زودتر به اين وضعيت عادت کنيد....

ثمين

وای چه قده خوشحال شدم که پرنيان جونم خوب شده عزيزدلم نکنه کارتو ازدست بدی چون قطعا پشيمون خواهی شد خانومای ايرونی اينقده پراستقامتن وهنرمند که ميتونن چندين وظيفه رو باهم انجام بدن ... پرنيان جونم رو ببوس

ارام

سلام خانمی بلاچه خوبه؟ سرکار نرفتن تا وقتی که بچه ۵ سالش بشه خوبه بعدش که حوصله ات سر رفت ميخوای چکار کنی؟

مهناز (مامان مهرسا)

سلا خيلی خوشحال شديم که حال پرنيان جون خوب شده به نظر من کاررا ول نکنين چون اين جوری روحيه خوب و برنامه ريزی درستی برای زندگی دارینص به ما هم سر بزنين فعلا خداحافظ

مرجان

قربون بلاچه برم که دلم براش يه ذره شده

ارکا

به نظر من که کارتو ول نکن.تو خونه هيچ خبری نيست. اين مزه ای هم که بهت داده به خاطر موقتی بودنش بوده.مطمئن باش چرا عکس نميزاری؟؟؟

پاييز

سلام خوبی دوست عزیز وبلاگت زیباست به منم سر بزن خوشحال میشم