دیروز علیرغم جمعه بودن و تعطیل بودنش روز خیلی بد و کسالت باری بود 20.gif.

زندایی آقای همسر بیمارستان بستری است ما هم ساعت حدود یک بود راه افتادیم سمت بیمارستان و پرنیان رو هم بردیم گذاشتیم خونه مامانم (بیچاره مامانا 19.gif)رفتیم زندایشو دیدیم از کما تازه خارج شده و قدرت تکلمش از دست داده بود نصف بدنش لمس بود ولی تا منو دید دستمو توی دستش فشار داد و خندید خیلی ناراحت شدم که آدما به چه روزی میفتن بنده خدا سنی هم نداره .02.gif

بعد از اون یکی از صمیمی ترین دوستام که از دوران دبیرستان تا حالا دوستیم ادامه داره حامله شده بود و بعد از دو ماه به دلیل اینکه قلب بچه تشکیل نشده بود مجبور شده بود کورتاژ کنه رفتم37.gif که اونو ببینم که وسط راه آقای همسر میگفت وای خیلی حالم بده (البته از صبح میگفت که من ضغف دارم ولی میگفت هیچی نیست فشارم اومده پایین )دیگه گفتم باید بریم درمانگاه قبول نمیکرد میگفت باید برم پرنیان رو بگیرم دیر میشه میگفتم من نمیرم خونه سعیده با هم بریم خونه قبول نکرد خلاصه دکتر درمانگاه گفت احتمالا مسمومیته یه آمپول نوش جان فرموند13.gif و یه مقدار دارو من رفتم خونه دوستم سعیده دیگه یه مقدار هم اون گریه زاری کرد آخه خیلی بچه دوست داشت انقدر همشون سراغ پرنیان رو گرفتن که خدا میدونه دیگه وجود ما با این خانوم خانوما معنی پیدا میکنه تحویلمون نمیگرن کلی فحش و بد بیراه که برای چی نیاوردیش؟دیگه یه مقدار هم نشستم رفتم خونه .50.gif

دیدم وای وای آقای پدر چه حالی داره همش تب و لرز دیگه فرستادمش بره استراحت کنه مگه این بلاچه خانوم گذاشت هی بابا میکرد آقای پدر هم دل نازک دلش نمیومد که بلاچه برنجه به دلش راه میومد خلاصه به یه زوری آوردمش بیرون و در رو بستم حالا قیامتی که راه افتاد بماند هر موقع هم در و باز میکردم عین این زندانیا فرار میکرد جلوتر از من توی اتاق بود .14.gif

28.gifنازی آقای همسر که انقده مظلومی .05.gif

از احوالات بلاچه خانوم هم که کلی در حال کردن با ایشون هستم حرفامو که بهش میزنم قشنگ گوش میده البته سوئ تفاهم نشه حرف گوش کن نه حرفای بزرگونه که بهش میزنم قشنگ میشینه تو چشام نگاه میکنه و گوش میده حرفم که تموم میشه پا میشه میره دنبال بازیش الهی مامی جونم قربونت برم گوش شنوای منی تو فدات شم خانوم خانوما گل دخترم تازه بهش میگم برام دعا کن اعتقاد من اینه که دعای بچه ها میگیره .08.gif

این هم حکایت یه روز تعطیل ما که همش به مریضی و ناراحتی گذشت .ایشالله که همه همیشه سلامت باشن.20.gif

/ 8 نظر / 10 بازدید
شهرزاد مامان شرمينه

سلام مامان پرنيان اميدوارم هميشه اوضاع رو به راه و بر وفق مراد باشه . ممنون بابت کامنتها و اينکه ياد ما بودين . يه دوست هم به دوستهای پرنيان اضافه شده . پرنيان رو ببوسين .

سحر

سلام دوست عزیز، اگه میخوای چیزی شبیه تبلیغات Google اما به فارسی توی وبلاگت بگذاری و از این راه هم درآمد داشته باشی و هم سایتت یا هر چیز دیگه ای را در بقیه سایتها معرفی کنی تا بازدیدکننده هات زیاد بشن، یه سری به سایت ads.blogabzar.com بزن. کافیه وبلاگت در روز بیشتر از 10 بازذدیدکننده داشته باشه. یادت نره بعد از ورود به سیستم، کد HTML شون را توی سایتت بگذاری تا برات اعتبار تولید کنه. وگرنه بعد از چند روز اعتبارت تموم میشه و آگهی هات دیگه پخش نمیشن. اگه هم بلد نیستی این کار را بکنی میتونی قالب وبلاگت را براشون میل کنی تا خودشون برات انجام بدن - فعلا که خوب راه می آن :) فقط لطفا موقع ثبت نام، در قسمت نام معرف بنویس: sahar1986 یه سری بشون بزن و امکاناتشون را ببین. ضرر نداره :) قربانت سحر

حديثه

سلام مامان پرنيان. بازم خدارو شکر که به خير گذشته. پرنيان رو از طرف من ببوس. خدا حفظش کنه. شاد باشيد و سلامت هميشه و در کنار هم

آزيتا

اميدوارم که آقای همسر زودتر خوب بشن و هميشه به مکانهای شاد بريد نه بيمارستان و...

آزيتا

گفته بودی که بچه محل هستيم. بايد بگم که متاسفانه نه. ما پونک نيستيم و برای خريد ميايم اونجا.

لادن مامان رادين

مامانم هميشه ميگه وقتی آدم بچه دار ميشه ديگه هيچ کس خود آدم رو تنهايی راه نميده خونه اميدوارم حال آقای پدر زود زود خوب خوب شه

مهرنوش

وای خدا چه بد امیدوارم دیگه از این به بعد جمعه های خوبی داشته باشی عزیزم

پارميدا

اميدوارم زودتر خوب بشه آقای پدر. جمعه ها معمولاْ‌دل گيره ولی اميدوارم مريضی هيچوقت همراهش نباشه.