عاشورا

سلام به همه دوست جونیا :

دیروز عاشورا بود و والدین گرامی برعکس این مدت که شبا میرفتیم بیرون بعد از اینکه صبحانه خوردیم راه افتادیم رفتیم بیرون .13.gif

این چند وقته عادت کردم که لباسامو از توی کمدم در میارم بیرون و پخش و پلا شون میکنم که اله و للاه منو ببرید دد آخه شماها قضاوت کنید هی منو میبرن بیرون البته سوءتفاهم نشه اصلا بچه بی جنبه ای نستما ولی خوب یه کوچولو بد عادت شدم آخه هر غذایی هم که میخوان به من بدن میگن بخور تا بریم دد بالاخره من هم حق دارم دیگه .21.gif

رفتیم یه جایی که یه عالمه نی نی و آدما بودند و یه عالمه از اونایی که بهش میگن علم من هم برا ی خودم حسابی اونجا جولون میدادم و از همه هم دلبری کرده بودم و پسرا هم انقده دورم کرده بودم البته فکر نکنید خلاف شرع میکردنا چون فکر میکردن که من پسرم 39.gifتازشم یه سربند دادن بهم که آقای پدر بست به سرم (از موقعی که از خونه راه افتادیم مامی مخ آقای پدر را تیلیت فرمودند که از این سربندا برای بلاچه بگیر14.gif خلاصه وقتی آقاهه اونوداد مامی جون کلی ذوق فرمودند.)من هم هی برای خودم از این ور به اونور میرفتم یه ماشین گندهه بود که از این شیر پاکتیا میداد یه عالمه هم شلوغ بود ولی بازهم اون آقاهه از من خوشش اومد البته فکر کنما برای آقای پدر که من بغلش بودم یه شیر موز پرت کرد من هم اونو خوردم و دیگه هیچی نفهمیدم37.gif

331975.jpg

وقتی از خواب بیدار شدم دیدم دم خونه خاله سعیده (دوست مامی )هستم واااااااااااااااااااااااای به به خاله جونم اینورم و فاطمه جونم این طرفم هستند من هم کلی ذوقیدم .36.gif

بعدش رفتیم یه جایی دیگه که من هم اونجا بازم ذوقیدم آخه به شخصیت من احترام گذاشتن و یه غذای جداگونه بهم دادن من هم چون خیلی خوشحال بودم همه غذاها رو دور و برم پخش و پلا کردم 10.gifفکر کنم والده گرامی هر جا که من میرم باید یه جارو هم ببره که خرابکاریهای منو جمع و جور کنه 24.gifدیگه رفتیم خونه مادرجون به به و خوردیم قبلش هم یه ذره دسته نگاه کردیم بعدشم منو آقای پدر منو خوابوند بعدش که من دیگه از خواب بیدار شدم دیدم مامی جون نیست فهمیدم که ای دل غافل دوباره رفته دد ولی وقتی اومد زودی منو آقای پدر آماده کردو با خاله جون اینها رفتیم محل مامان بزرگ فاطمه اینها اونجا هم خیلی خوب بود چون کلی نی نی بود من هم کلی بازی کردم تازشم اصلا نگران نبودم که نی نی بزرگترا منو اذیت کنن چون یه محافظ خیلی خوب و قوی داشتم به اسم فاطمه جونم تا یکی میخواست منو چپ نگاه کنه فاطمه میگفت اااااااااااااپرنیان خودمه .31.gif

آخر شب اومدیم دوباره خونه مادر جون بعد به به خوردیم و رفتیم خونه و من هم دیگه مامی ندیدم فکر کنم غش فرموده بودند.37.gif

امروز صبح خانوم پرستار به مامی جون گفت بلاچه تو خواب گریه و هق هق کرده خبر نداره که ایشون بی جنبه تشریف دارن و بیچاره رو کچل فرمودند انقدر که زنگ زدند و خلاصه خانوم پرستار هم میگفت خوبه فکر کنم خواب دیده که دیگه ایشون یه ذره راحت شدن .14.gif

یه چیز دیگه اینکه من دیروز همش از غذای نذری تغذیه شدم .49.gif

راستی آرزو جون وبلاگتو متاسفانه نمیتونم باز کنم دلم براتون تنگ شده .خواهری بابت عکسای خوشگل خوشگل که میندازی ممنون .

/ 26 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پارميدا

غذای نذری نوش جون. اون سربندت ديگه خيلی نازه!!! چه عکسی هم ازت گرفتن نازی!

رويای نيمه شب

سلام پرنيان خوشگلم دلم برات يه ذره شده بود آخی جه قدر خوش گذشته بهت اين چند روزهدست فاطمه جون درد نکنه که ازت دفاع ميکردراستی خوش به حال مامانی و باباييت که يه همچين دلبری دارن که هرجا ميره کلی تحويلش ميگيرن.فقط مامانی يادش باشه اسفند دود کنه

مامان ماهان

سلام خوشگلم می بينم که يک کم مثل ماهان عاشوراتو گذراندی

شيطونک خاله= برديا

سلام ،اول عذرخواهي بخاطرغيبت طولاني و اينكه جوابها رو ديرميدم چون هنوز كامپيوتر ندارم . دوم اينكه پرنيان جان خيلي ناز شده ميبوسمت

شهلا

سلام خانومی فهميدم که متولد بهمنی و تولدتو خيلی خيلی تبريک ميگم. ضمناْ يه موقع فردای عاشورا احساس درد تو پاهات نکردی اينقده از اين دده رفتی اون دده. ما که نذری گیرمون نیومد ولی نوش جونتون باشه. تا بعد