ماجراهای واکسن خانومی

دیروز نوبت واکسن هجده ماهگیه بلاچه خانوم بود من هم ساعت ۱۱بردمش برای واکسن که برفی هم میومد دیدنی پرنیان هم خیلی ذوق میکرد که ب ب(برف )خبر نداشت که انقده ذوق میکنه کجا داره میره .24.gif

اولش که براش آمپول رو زد جیغش رفت هوا20.gif بچم انقده گریه کرد ولی اونجا چون چند تا نی نی بود حواسش به اونا پرت شد .دنبال اونا راه افتاده بود و نی نی  راه انداخته بود که نگو .41.gif

اومدیم خونه سریع بهش استامینوفن دادم و خوشحال بودم که حالش خوبه و بازی میکنه35.gif ولی ساعت حدود ۴ بعدازظهر بود که تب و بیقراریش شروع شد .20.gifالهی بمیرم پاهاش انقده درد میکرد که خدا میدونه گذاشته بودمش تو کریر نشسته بود تکون نمیخورد میخواستم بلندش کنم جیغش میرفت هوا خلاصه تا ساعت یک نصفه شب بالای سرش بودیم مرتب پاشویش میکردیم دیگه ساعت یک خوابید 37.gifساعت یه ربع به دو بیدار شد واقعا داشت میسوخت با قطره و پاشویه هم تبش نمیومد پایین دیگه ساعت سه نصفه شب بود که زنگ زدو بیمارستان گفت براش شیاف بذارین آقای پدر رفته براش خریده گذاشتیم ولی باز هم نمیومد پایین پاشویه هم اثری نداشت بالاخره ساعت یک ربع به پنج خوابید تا ساعت هفت دوباره هم داغ داغ پرستارش اومد یه مقدار تبش اومد پایین به اون سفارش کردم و اومدم .02.gif

ساعت نه پرستارش زنگ زد که بهتره و خوابیده 36.gifانگار دنیا رو به من دادن ولی هنوز پا درد داره .02.gif

برات بممممممممممممممممممممممممممممممیرم مامان جونم 08.gif. 

/ 25 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پاتوق

با عرض سلام خدمت دوست عزیزم... بی سر و صدا اومدم بی سر و صدا هم میرم دلم تا سر حد مرگ گرفته میخوام فریاد بزنم... عزیزم آپ کردم... بیا پیشم خوشحال میشم.... شاد باشی....

شهلا

سلام خوشحالم که ديگه تقريباْ واکسنای پرنيان جون تموم شد ولی اين واکسن ۱۸ ماهگی بدترينشه. اميدوارم هميشه شاد و سربلند باشی عزيزم

پريسا(مامان پرنيان)

سلام قلمبه: قالب جديد وبلاگت خيلی قشنگه ببخشيد من يه مدت نيومدم بهت سر بزنم.يه ۱۰ روزی مسافرت بوديم و بعدش خيلی سرم شلوغ بود. حالا آشتی راستی پیروزه جون در جواب سئوالت بگم ما مشهد زندگی ميکنيم.من دانشگاه فردوسی مشهد قبول شده بودم.از تهران برای تحصيل اومدم مشهد.توی خوابگاه زندگی میکردم.سال آخر در دام عشق افتادم و با نويد گلم ازدواج کردم.و مشهد موندگار شدم.

بابای آريانا

سلام چطوری پرنيان کوچولو ؟ منم روز ۲ شنبه رفتم واکسن يکسالگي زدم .. اولش کلی گريه کردم ولی بعدش آروم شدم الانم از ديشب تا حالا خروسک کردم و ابريزش بينی دارم .... ديشبم هر ۳۰ دقيقه يه بار بيدار ميشدم .. مامانی و بابايی هم منو بغل ميکردن راه ميبردن تا بخوابم .... ديشب نزاشتم تا صبح کسی بخوابه ... بدنمم داغه .. ديشب که رفتيم دکتر برام شربت و قطره تجويز کرد .. منم دارم به وقتش ميخورم ولی همچنان حالم خوب نيست .. دکتر ميگفت سرماخوردگی ويروسيه .. حالا منتظريم که تبش بياد پايين ... اميدواريم که تو هم زود زود خوب بشی خوشحال ميشم بيای پيشم

مريم پاييزی

سلام عزيزم الهی فداش بشم بچم چه دردی کشيده بيچاره مامانا چی می کشنا بهش بگو بزرگ بشی همه اينا يادت ميره

ارکا

سلام پيروزه جون خوبی عزيزم؟ من ديدم نی نی هايی که واکسن ميزنن يا تب ميکنن چقدر مظلوم ميشن ادم دلش ميسوزه براشون وای به حال وقتی که بچه خود ادم باشه.حتما خيلی ناراحت بودی براش. ايشالا زودی دوباره سرحال بشه

مامان پرنيان....بابای اريانا

سلام من دلم خيلی برای آريانا جون تنگ شده ولی متاسفانه وبلاگ خوشگلش فيلتر شده .