یه روز بازی و اولین کتابچه دست نویس

 پنجشنبه هفته پیش ترنم جون دختر همکارم خونمون بودند و سارا گلی هم اومد خونمون تازه صبا ثنا هم قرار بود بیان که برنامشون به هم خورد و رفتند مهمونی

 دخترها کلی خوش گذروندند و از ته دل خندیدند و یه عالمه بازی کردند

یه دخترونه روزی بود که کلی بچه ها انرژی گرفتند.

 مدرسه پرنیان گلی ازشون خواسته بود که یه داستان از خودشون بنویسند و براش نقاشی هم بکشند البته اختیاری بود که پرنیان موضوع باران رو انتخاب کرد و یه داستان کوتاه بامزه هم براش نوشت

 که با توجه به سنش خیلی داستان جالب و با مزه ای داشت کتاب کوچولو رو دادیم سیمی کردند و این شد اولین کتاب دخملی 

مورد قبول و پسند خانومشون هم قرار گرفته بود ولی خانوم معلم گفتند حالا که چند صفحه جا داری ادامه بده حالا من نمیدونم داستانی که تموم شده چه جوری باید ادامه بده در عجبم.

 

/ 12 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهجت مامان ویستا

آخی جانم.چقدرم نقاشیش قشنگه.بچه ها انقدر خلاقن ، یه فکری براش می کنه، خیال شما راحت باشه.لطفا ببوسیدشون از جانب من و ویستا[قلب][گل]

زهرا مامان مهلا

عجب ایده جالبی[لبخند] فکر کنم این قسمتی که تو عکسه آخر داستانه.نه؟ الهی فدای اون دل مهربونت که چترتو میگیری بالا سر دوستت که اون هم خیس نشه[قلب]

سهیلا مامان درسا جون

آفرین پرنیان قشنگم چه داستان خوبی نوشتی دخترم امیدوارم یه روزی تو خیابون انقلاب که قدم میزنم و کتابهای تو ویترین رو نگاه میکنم اسم پرنیان گلم رو جلد خیلی از کتابها باشه هر رشته و هر موضوعی که دوست داره به امید اون روز و موفقت همه بچه های مهربون و عاااااااشق بارون [گل]

سپيده عمه آريانا

ااااااااااااااااي جون دلم الهي قربون پرنيان نازم برم با اون كتابچه داستان قشنگش . انشااله كه روزي نويسنده ماهري بشي گلكم . بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس [ماچ][بغل][قلب][گل]

ساره

روزت مبارک مامان مهربون[قلب]

سپيده عمه آريانا

و بهترین گل، میان شهر گلهایی تو رنگ آفتابی، شب که می رسد، مثل ستاره، گوئیا مهتابی روزت مبارک عزيزم [گل][گل][گل]