............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+ مسافرت

چند شب پیش از اداره که رسیدم خونه داشتم به بلاچه جونم شیر میدادم خیلی حس خوبیه مخصوصا وقتی که با خانومی چشم تو چشم میشم براش داشتم قصه میگفتم که خدای مهربون یه دختر خوشگل داده بود به یه مامان بابایی که اسمش پرنیان بود دیدم خانومی میگه :بشن (محسن )

من :اسم باباش محسن بود ؟

بلاچه : بیه .

من : اسم مامانش چی بود ؟

بلاچه:بیوسه

داشتم از ذوقم پس میفتادم آخه مثلا به باباش بعضی مواقع میگه بابا بشن ولی تا حالا نشده بود که اسم منو بگه انقده کیفور شدم که نگو .

چند روزه هی میگه بلل میگم چیه مامی جون چی میخواهی ؟دستاشو میچسبونه به هم اشاره به حالت بیا میکنه یعنی بغلم کن .

جدیدا هم یه چیزهایی میگه که ما هیچکدوممون نمیفهمیم و همین که میبینه ما متوجه نمیشیم کلافه میشه .

دیروز داشتیم با هم آلبوم نگاه میکردیم (نا گفته نماند عاشق عکسه میره سر کشوی عکسها و میگه ععس )مال زمانی بود که نه ملوسکی وجود داشت و نه بلاچه ای ما با خواهری اینها رفته بودیم شمال و الهام جون دم آب عکس انداخته بود که دیدم خانومی ما میگه آبازی حالا نمیدونم از کجا میدونه تو دریا میشه آب بازی کرد نمیدونم .

حالا ما هم برای اینکه بچمون عقده ای نشه و بره و آب و دریا رو از نزدیک ببینه عازم شمال ( نشتارود )هستیم و جمعه برمیگردیم .

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٩
تگ ها: