............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+ من دلم فا فا رو ميخواهد

دیروز با مامی جون رفتیم خونه مادرجون اینها تازگیها میرسیم خونه مادرجون اینها در خونه رو میبینم که انقده ذوق میکنم که نگو تازشم اگه فافا نباشه قیامت راه میندازم که نگو همش میرم دم نورگیر انقدر صداش میکنم که نگو کلافشون میکنم .

دیروز رفتیم خونه هلیا همون نی نی که دو هفته از من کوچیکتره مامانامون هم با هم دوست هستن حالا من میگم بزرگ شدم بهم بخندید من به هلیا ساندویچ میدادم اون هم میخورد .

امروز صبح مامی جون منو برد مهدکودک ولی من دوست نداشتم( آخه پرستارم کار داشت ظهر میتونست بیا)مامی رو محکم چسبیده بود و نمیدونم کی فرار کرد ؟

پرستارم هم ظهر اومد دنبالم و اومدم خونه .

انقدر هم دلم گرفته مامانم هم از من بدتر میدونین چرا آخه فافا جون من رفتن یزد عروسی من هم نمیدونم برم اونجا بدون فافا چی کار کنم ؟ 

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٥
تگ ها: