............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+  

دیروز با مامی جونرفتیم یه جایی که یه عالمه نی نی اونجا بود

این هم عکس نی نیامه :

یه عالمه اسباب بازی هم داشت مامی بایه خانومه که اونجا بود داشت صحبت میکرد اون خانومه هم هی قربون صدقه من میرفت نمیدونم چرا اصلا حس خوبی نسبت به خانومه نداشتم و هی روم رو ازش برمیگردوندم بعد یه خانومه دیگه اومد به من گفت بیا ببرمت پیش نی نیا من هم قبول نکردم و محکم خودمو چسبوندم به مامی جون .

از اونجا که اومدیم بیرون که فکر کنم اسمش مهد کودک بود رفتیم پارک البته نه اینکه بازی کنم ازش رد شدم و گل دیدم و لمسش کردم .

سوار ماشین شدیم آقا راننده هم هی منو نگاه میکرد و میخندید یه جا هم نزدیک بود ماشینش اوخ بشه که من هم گفتم آا چی شد ؟که نمیدونم چرا همه اونهایی که اونجا بودن خندیدن ؟

من هم دیدم همه به من میخندن عینک آا رو برداشتم تمام نانایهاشو ریختم زمین دیگه اوضاعی شده بود رسیدیم بوستان دیدم که اااافافا جونم اونجاست(  آخه از دیرویاد گرفتم که بهش بگم فاف)ایه خورده رفتیم بوستان گردی خاله جون هم منو گذاشت توی کالسکه فافا خانوم آخه کالسکم شکسته (البته دیشب مامی و آقای پدر برام یه دونه خریدن )دیگه هیچی یه ذره گشتیم مامی جون هم برام آبنبات خریده بود افتاد زمین من هم یه هوار حسینی راه انداختم که نگو مامی هم مدام به خاله جون میگفت من توبه کنم اولا با تاکسی بلاچه رو بیارم دوما بیارمش بوستان من هم دلم شکست .

رفتیم خونه آخه مادرجونم داشت میرفت مشهد من هم خوابم میومد و بد اخلاق شده بود میخواستیم بریم فرودگاه که مادرجون رو بذاریم که خوابم برد و وقتی بیدار شدم دیدم دوباره توی بوستان هستیم و منو مامی و آقای پدر بردند یه جایی که موهام هی میومد پایین من هم هی گریه کردم آقاهه هم هی میگفت وای پرنیان جون تو که اون دفعه خیلی دختر خوبی بودی گریه نمیکردی آقاهه نمیدونست که آخه منو الان کچل کرده .

راستی پرستارم از ۱۵ اردیبهشت نمیاد به مدت یک ماه که امتحانتپسرش تموم بشه اینا من نمیگم ها مامی بهم رسوند .

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۳٠
تگ ها: