............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+  

دیروز بلاچه گلم دوباره رفته بود مهمونی اون هم از نوعی که خود میزبان اومده بود برده بودش .ما دیروز با اقای همسر صبح رفته بودیم بیرون برای خرید وسیله ا ی که حتما باید صبح میرفتیم برای همین آقای همسر مرخصی گرفته بود من هم به پرستاره گفتم اومد و رفتیم.

 خواهری ساعت ۱۱ میاد و بلاچه جونو با خودش میبره و طبق معمول کلی خوش به حالش شده بود البته ناگفته نماند که به مامان و باباش هم کلی خوش گذشته بود نمیدونم چرا الان یه طوری شده که دوتاییی با هم میریم بیرون خیلی خیلی مزه میده البته با بلاچه جونم که نگو ولی خب اون هم یه نوعیه برای خودش دیگه .

دیگه دیروز بلاچه جون اولین ختم انعام زندگیش رو هم رفت ولی به چند آیه نرسید که دیدم نه جای ما اونجا نیست خانومی میخواهد به کنکاش اطراف و اکناف بپردازه و خونه مردم هم اصلا جای مناسبی برای کنکاش نیست برای همین ترجیح دادیم برگردیم .

هلیا دوستش رو هم دید و یه لپ کشانی از نوع محکم هم انجام داددختر من هم محبتشو اینجوری نشون میده البته دو دوست در اوج کلافگی برای خواب بودند .

خلاصه دیروز روز خوبی بود و خیلی خوش گذشت ولی امروز به کل از دماغم دراومد .پرستار بلاچه ازش راضی هستم ولی چند بار پسرشو که کلاس چهارم بود آورده بود خونه و من هم بهش گفتم که نیار و از اون روز بهانه گیریهاش شروع شد و به بهانه های مختلف نیومد امروز صبح هم قبل از اینکه بیام سر کار گفت به من تلفن بزنید باهاتون صبحت دارم  بهش زنگ زدم کلی بهانه و طفره که بچم درسش افت کرده و اله وبلو از این صحبتها البته از چند وقت قبل داشت برای من ذهنیت درست میکرد هیچی آخر س هم گفت من تا آخر امتحانات بچم نمیتونم بیام یعنی ۱۵ خرداد میاد من هم بهش گفتم اگه فقط این مدته یه کاریش میکنم ولی اگه نه دائمیه به من بگید گفت باشه بهتون جواب میدم .

هیچی دیگه من از صبح تا حالا کلافه ام انقدر نشستم گریه کردم که خدا میدونه سرپرستم گفت همه اونایی که پرستار دارن اینطورین یا شانس توئه ؟

گفتم نه با با شانس منه اصلا نه با با شانس بلاچه مظلوم منه .خلاصه انقدر اینجا نشستم گریه وزاری راه انداختم که همه همکارام هم درگیر مسائل و مشکلات من و پرستار هستن .همکارام هی میپرسن زنگ نزد؟ چه خبر ؟

ای خدا کمکم کن من چیکار کنم ؟چرا اینجوری میشه ؟

گفتم اگه مقطعی باشه میزارمش مهد تو وبلاگ دلارام جون راجع مهد یه مطالبی الهام جون نوشته بود که واقیت هم هست ولی ما که چاره نداریم محکومیم و مجبوریم که درپوش بذاریم و خیلی از این مسائل رو نادیده بگیریم .

خدایا کمک کن . 

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۸
تگ ها: