............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+  

دیروز بابت کاری بلاچه جونو گذاشتیم خونه خاله جون اینها من و آقای همسر رفتیم دنبال انجام کارمون.

وقتی برگشتیم ملوسک جونم گزارش داد :خاله پرنیان گلدونمونو شکست گفتم پس حسابی اذیت کرده گفت آره من

سر نهار که بودیم پرنیان با خودش تکرار میکرد آله (خاله )آدا(فاطمه)آسا(آزاده )دایی مرتب با خودش تکرار میکرد معلومه دیگه یه جا رفته حسابی هم آتیش سوزونده اونا هم هی قربون صدقش رفتن خدا بده شانس ما بچه بودیم یه جا که میرفتیم خدا نکرده یه خطایی میکردیم هیچی دیگه. خلاصه این خانومی ما بدجوری حال و هوای خونه خاله جون رو میکرد خونه مامانم اینا هی میرفت بالای مبل خاله رو صدا میکرد .

امروز پرستار بلاچه نیومد و دوباره خانومی شد مهمون کوچولوی ناخوانده خونه خاله جون اینها .

تلفن زدم خونه خواهری اینا

من :فاطمه جان سلام خاله

فاطمه :شلام

من :خوبی ؟

فاطمه :آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه بله

من :فاطمه جونم چی شده پرنیان اذیت میکنه ؟

فاطمه :بله دیگه خیلی هم اذیت میکنه میخواهد شوپشو بریزه رو برنجش

من:ببخشید دیگه

فاطمه :عیب نداره دیگه

وای خدا که من دلم میخواست اونجا بودم درسته میخوردمت جیگر خاله با این حرف زدنت فدات شم .

بلاچه جون هم از اونجایی که دختر خاله جونش میخواست بهش یه حال اساسی بده صدای منو گذاشته بود روی آیفون میگفت مامانته ها بهاهاش شحبت کن بلاچه هم میگفت مامی

خلاصه این هم از ماجرای این دو روز که بر سر خواهری و خانواده چی گذشته

تلفن زدم که حالشو بپ  

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱۸
تگ ها: