............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+ مهمونی

پنجشنبه مامی جون که از اداره اومد نمیدونم چرا انقدر از این ور به اون ور میدوید اولش برام باعث تعجب بود ولی وقتی لباسهای دد رو دیدم دیگه هیچی برام مهم نبود تنها چیزی که مهم بود این بود که داریم میریم دد .

من دیدم راه خیلی طولانیه وسط راه خوابیدم آخه اون ددری که میخواستیم بریم کرج بود وقتی رسیدیم دیدم اوهه چقدر نی نی اونجا هستن البته ۴ تا نی نی برای من خیلی بود منتها همشون پسر بودن اولش هم که رفتیم انقدر به من ذوق کردن که من هم زدم زیر گریه و پریدم بغل مامی البته همه تعجب میکردن چون اصلا از این اخلاقها نداشتم .

نمیدونم چرا خیلی باهاشون بازی نمیکردم ؟ولی میعاد یه ماه از من کوچیکتره پسر خاله اشرف جونه با اون یه ذره بیشتر جور بودم معین هم دداشه و ۱۰ سالشه با من یه عالمه بازی میکرد و مواظبم بود خیلی هم دوست داشت منو بغل کنه من هم که بدم نمیاد یکی منو بغل کنه و راه ببره آریا هم پسر خاله تیلا بود ۴ سالشه اون با من خیلی بازی نمیکرد فقط یه بار منو اومد منو ماچ کنه انداختم زمین مهراد هم پسر خاله مورین بود فکر کنم منو دوست نداشت میدونین چرا چون تا میرفتم تلوزیونو خاموش میکردم سرم داد میزد آخه داشتن کارتون میدین خوب منم حوصلم سر رفته بود دیگه .

اسم آریا هم یاد گرفته بودم هی تکرار میکردم آییا تازه به میعاد هم میگفتم ایا (بیا )ولی در مجموع همش چسبیده بودم به مامی جون بزرگترها هم ساعت سه و نیم صبح  خوابیدن من هم پا به پاشون بیدار بودم منتها یه سوال برام پیش اومد که چرا همه هی میگفتن ااااا پرنیان هنوز بیداره ؟

این هم از داستان ددر رفتن اینجانب . 

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٩
تگ ها: