............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+ ماجراهای واکسن خانومی

دیروز نوبت واکسن هجده ماهگیه بلاچه خانوم بود من هم ساعت ۱۱بردمش برای واکسن که برفی هم میومد دیدنی پرنیان هم خیلی ذوق میکرد که ب ب(برف )خبر نداشت که انقده ذوق میکنه کجا داره میره .

اولش که براش آمپول رو زد جیغش رفت هوا بچم انقده گریه کرد ولی اونجا چون چند تا نی نی بود حواسش به اونا پرت شد .دنبال اونا راه افتاده بود و نی نی  راه انداخته بود که نگو .

اومدیم خونه سریع بهش استامینوفن دادم و خوشحال بودم که حالش خوبه و بازی میکنه ولی ساعت حدود ۴ بعدازظهر بود که تب و بیقراریش شروع شد .الهی بمیرم پاهاش انقده درد میکرد که خدا میدونه گذاشته بودمش تو کریر نشسته بود تکون نمیخورد میخواستم بلندش کنم جیغش میرفت هوا خلاصه تا ساعت یک نصفه شب بالای سرش بودیم مرتب پاشویش میکردیم دیگه ساعت یک خوابید ساعت یه ربع به دو بیدار شد واقعا داشت میسوخت با قطره و پاشویه هم تبش نمیومد پایین دیگه ساعت سه نصفه شب بود که زنگ زدو بیمارستان گفت براش شیاف بذارین آقای پدر رفته براش خریده گذاشتیم ولی باز هم نمیومد پایین پاشویه هم اثری نداشت بالاخره ساعت یک ربع به پنج خوابید تا ساعت هفت دوباره هم داغ داغ پرستارش اومد یه مقدار تبش اومد پایین به اون سفارش کردم و اومدم .

ساعت نه پرستارش زنگ زد که بهتره و خوابیده انگار دنیا رو به من دادن ولی هنوز پا درد داره .

برات بممممممممممممممممممممممممممممممیرم مامان جونم . 

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱
تگ ها: