............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+  

سلام سلام به همگی

دقیقا پنج سال پیش در چنین روزی مامی جونم به عقد و نکاح آقای پدر دراومدن در حقیقت سالروز عقد والدین گرامی بنده مقارن با روز ولنتاین است .

حالا از گنده گویی که بگذریم بریم سر اصل مطلب که اون هم شیرین کاریهای اینجانب میباشد .

جدیدا نمیدونم چه علاقه ای پیدا کردم به پا دریهای جلوی در حموم و دستشویی برشون میدارم میارم میذارمشون وسط اتاق فقط هم روی اونها میشینم نی نی کچلم رو هم که خیلی دوستش دارم (همون عروسکه که هیچی ازش باقی نمونده منظورمه فقط کله داره )میارمش پیش خودم انقدر روی اون فرش کوچولوهه احساس لذت بهم دست میده که نگو ونپرس .

عاشق ظرف و ظروف چینی هست مثل استکان کاسه میبرم میکوبم به شوفاژ به دیوار اونوقت یهویی میگه پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپخ نمیدونم واقعا این صدا از کجا درمیاد من که نفهمیدم البته بعدش می بینم که تغغیر شکل داده و دیگه توی دستم نیست .

نمیدونم چرا مامی و آقای پدر دارن وسایل خونمونو جمع میکنن فقط اینو میدونم که اونا میپیچن توی روزنامه من هم از اون ور باز میکنم از انجام این کار هم لذت میبرم .

تازه برای ورود من به آشپزخونه مانع گذاشته بودن و من دیروز موفق به ا زمیان برداشتن مانعه سر راهم شدم .ولی نمیدونم چرا قیافه مامی جون اینجوری میشه ؟

آااااااااااااااها از یه کار دیگه هم لذت میبرم اون هم اینه که هر چی وسایل خونست جمع کنم بیارم وسط خونه .

از یه کاری هم خیلی بدم میاد اون هم اینه که مامی خانوم با تلفن صحبت میکنه آخه قربون خدا برم یکی دو دقیقه که نیست بیست و چهار ساعته است من هم  اد گرفتم که چه جوری ایشونو مهار کنم همش بهانه میگیرم میگم آبه اینا پشت سر هم و بدون وقفه تا نکه نهایتا موفق میشم .

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٥
تگ ها: