............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+ خانوم خانومی

سلام سلام هزار تا

از چهارشنبه مبتلا به آنفولانزای سخت شدم و الان کمی بهترم الهی بمیرم از اون روز تازه دیروز چشمام باز شده تونستم دختری رو ببینم وای اندازه یه دنیا دلم براش تنگ شده بود من خودم رو توی اتاق قرنطینه کرده بودم و آقای همسر هم که میخواست چیزی  برام بیاره الهی مادر فدات شده جلوتر از آقای پدر میدویدی تو اتاق (عاشق مدل دویدنتم از نوع هلاک )خودتو ولو میکردی روی تخت هی قل میخوردی فکر کنم خیلی میذوقیدی که منو میدیدی (اعتماد به نفس دارین که )وای که اون موقع دلم میخواست تمم بدنتو بخورم .

توی این چند روز به خاطر اینکه حتی تا جلوی پاهام رو هم نمیتونستم ببینم وقتی اه میکردی نمیتونستم بشورمت پاهات بد جور سوخته بود( چون آقای پدر نمیتونه بشورت با دستمال مرطوب پاکت میکرد )من هم دیروز که یه خورده حالم بهتر بود تصمیم گرفتم بازت بگذارم ولی وای وای دیدم نه دختری کار خرابی کرده اون هم از نوع باز معذرت میخوام شدید الهی بمیرم پاش هم میسوخت باز باز راه میرفت هم خندم گرفته بود هم حرصم گرفته بود هم گریم گرفته بود خلاصه همه صفات گریبان گیرم شده بود شستمش یه خورده راحت شد .

دیگه اینکه خانومی ما دچار دوگانگی اون از هم نوع شدید شده به من هم میگه خاله نه که پرستاررو خاله صدا میکنه کلمه مامان از دایره لغاتش حذف شده .

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٥
تگ ها: