............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+ عاشورا

سلام به همه دوست جونیا :

دیروز عاشورا بود و والدین گرامی برعکس این مدت که شبا میرفتیم بیرون بعد از اینکه صبحانه خوردیم راه افتادیم رفتیم بیرون .

این چند وقته عادت کردم که لباسامو از توی کمدم در میارم بیرون و پخش و پلا شون میکنم که اله و للاه منو ببرید دد آخه شماها قضاوت کنید هی منو میبرن بیرون البته سوءتفاهم نشه اصلا بچه بی جنبه ای نستما ولی خوب یه کوچولو بد عادت شدم آخه هر غذایی هم که میخوان به من بدن میگن بخور تا بریم دد بالاخره من هم حق دارم دیگه .

رفتیم یه جایی که یه عالمه نی نی و آدما بودند و یه عالمه از اونایی که بهش میگن علم من هم برا ی خودم حسابی اونجا جولون میدادم و از همه هم دلبری کرده بودم و پسرا هم انقده دورم کرده بودم البته فکر نکنید خلاف شرع میکردنا چون فکر میکردن که من پسرم تازشم یه سربند دادن بهم که آقای پدر بست به سرم (از موقعی که از خونه راه افتادیم مامی مخ آقای پدر را تیلیت فرمودند که از این سربندا برای بلاچه بگیر خلاصه وقتی آقاهه اونوداد مامی جون کلی ذوق فرمودند.)من هم هی برای خودم از این ور به اونور میرفتم یه ماشین گندهه بود که از این شیر پاکتیا میداد یه عالمه هم شلوغ بود ولی بازهم اون آقاهه از من خوشش اومد البته فکر کنما برای آقای پدر که من بغلش بودم یه شیر موز پرت کرد من هم اونو خوردم و دیگه هیچی نفهمیدم

وقتی از خواب بیدار شدم دیدم دم خونه خاله سعیده (دوست مامی )هستم واااااااااااااااااااااااای به به خاله جونم اینورم و فاطمه جونم این طرفم هستند من هم کلی ذوقیدم .

بعدش رفتیم یه جایی دیگه که من هم اونجا بازم ذوقیدم آخه به شخصیت من احترام گذاشتن و یه غذای جداگونه بهم دادن من هم چون خیلی خوشحال بودم همه غذاها رو دور و برم پخش و پلا کردم فکر کنم والده گرامی هر جا که من میرم باید یه جارو هم ببره که خرابکاریهای منو جمع و جور کنه دیگه رفتیم خونه مادرجون به به و خوردیم قبلش هم یه ذره دسته نگاه کردیم بعدشم منو آقای پدر منو خوابوند بعدش که من دیگه از خواب بیدار شدم دیدم مامی جون نیست فهمیدم که ای دل غافل دوباره رفته دد ولی وقتی اومد زودی منو آقای پدر آماده کردو با خاله جون اینها رفتیم محل مامان بزرگ فاطمه اینها اونجا هم خیلی خوب بود چون کلی نی نی بود من هم کلی بازی کردم تازشم اصلا نگران نبودم که نی نی بزرگترا منو اذیت کنن چون یه محافظ خیلی خوب و قوی داشتم به اسم فاطمه جونم تا یکی میخواست منو چپ نگاه کنه فاطمه میگفت اااااااااااااپرنیان خودمه .

آخر شب اومدیم دوباره خونه مادر جون بعد به به خوردیم و رفتیم خونه و من هم دیگه مامی ندیدم فکر کنم غش فرموده بودند.

امروز صبح خانوم پرستار به مامی جون گفت بلاچه تو خواب گریه و هق هق کرده خبر نداره که ایشون بی جنبه تشریف دارن و بیچاره رو کچل فرمودند انقدر که زنگ زدند و خلاصه خانوم پرستار هم میگفت خوبه فکر کنم خواب دیده که دیگه ایشون یه ذره راحت شدن .

یه چیز دیگه اینکه من دیروز همش از غذای نذری تغذیه شدم .

راستی آرزو جون وبلاگتو متاسفانه نمیتونم باز کنم دلم براتون تنگ شده .خواهری بابت عکسای خوشگل خوشگل که میندازی ممنون .

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱۱
تگ ها: