............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+ تاسوعا

امروز تاسوعا است و اینجانب در اداره به سر میبرم نگین جهودما کارمون اینطوری ایجاب میکنه .

چند شب میشه که شبها برای دیدن دسته میریم محل مامانم اینا من اون محلو خیلی دوست دارم چون که هم یادآور گذشته است برام هم اینکه اکثر دوستام اونجا جمع میشن و یه دیداری هم تازه میشه .

شب اول که رفتیم تو محل خودمون دسته بود که بلاچه خانوم رو پیاده کردیم که ببینه ولی اصلا نگاه نکرد فقط میگشت دنبال نی نی ها که ذوقی وا ذوقی که نی نی بعد که دیگه انقدر بهش گفتیم حسین حسین دیگه فکر کرد نانایه و شروع کرد به قر دادن ما هم دیدیم نه اوضاع بیریخته راهی خونه مامان جان شدیم که توی راه خانوم خانومای خوابیدن و ایشون عملا اون شبو از دست دادن و نسرین دوستمو دیدم که هلیا دخترش دو هفته از پرنیان کوچیکتره و سراغ بلاچه رو گرفت که دید خوابه و گفت بیدار شو دوستت تنهاست که خواب خانومی ما سنگین بود و بیدار نشد .

شب دوم که رفتیم دوباره توی راه داشت خوابش میگرفت که من و آقای پدر با ترفندهای خاص بیدار نگهش داشتیم وقتی رسیدیم دسته هم تازه برگشته بود و جلوی هیئت مشغول عزاداری بودن علم رو که دید خییییییییلی ذوق کرد ولی نمیدونم چرا میگفت مو یعنی پیشی خلاصه باز هلیا رو دیدیم با تفاوت اینکه ایندفعه بیدار بود کلی با هم بازی کردند که البته یه بچه دیگه هم بود که اون سه هفته از پرنیان بزرگتر بود این سه تا افتاده بودن به هم و فیلمی تماشایی اونجا به راه افتاده بود و همه ملت میخ این کوچولوها شده بودن بلاچه ما هم نمیدونم چه علاقه ای داشت که کلاههای اونا رو از سرشون دربیاره اون از اون شب که کلی با هم بازی نمودند .

دیشب هم رفتیم الحمدالله تونستیم مامانم اینها رو پیدا کنیم و خانومی ما هم کلی کیف کرد آزاده رو دید بعد با مادرجونش کلی صفا کرد بعد خاله جون رو دید با خالش یه نوع دیگه احساس میکنم کیف میکنه چون چشماش برق میزنه آخه شاید به این دلیل باشه که یه مقدار شبیه خالشه (البته اکثرا این اظهار نظرو دارن )بعد ملوسک جونو دید که این دفعه دیگه ملوسک خانوم دخملی ما رو تحویل گرفت و با هم بازی کردند بلاچه ما هم از ته دل میخندید ملوسک من دسته که میدید سینه میزد من هم خودم با دست دست دخملی میگرفتم و براش حسین حسین میکردم .ایشالله که خود امام حسین (ع)همیشه پشتیبان و یار و یاور غنچه های باغ زندگی باشه .  

 

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٩
تگ ها: