............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+  

دیروز علیرغم جمعه بودن و تعطیل بودنش روز خیلی بد و کسالت باری بود .

زندایی آقای همسر بیمارستان بستری است ما هم ساعت حدود یک بود راه افتادیم سمت بیمارستان و پرنیان رو هم بردیم گذاشتیم خونه مامانم (بیچاره مامانا )رفتیم زندایشو دیدیم از کما تازه خارج شده و قدرت تکلمش از دست داده بود نصف بدنش لمس بود ولی تا منو دید دستمو توی دستش فشار داد و خندید خیلی ناراحت شدم که آدما به چه روزی میفتن بنده خدا سنی هم نداره .

بعد از اون یکی از صمیمی ترین دوستام که از دوران دبیرستان تا حالا دوستیم ادامه داره حامله شده بود و بعد از دو ماه به دلیل اینکه قلب بچه تشکیل نشده بود مجبور شده بود کورتاژ کنه رفتم که اونو ببینم که وسط راه آقای همسر میگفت وای خیلی حالم بده (البته از صبح میگفت که من ضغف دارم ولی میگفت هیچی نیست فشارم اومده پایین )دیگه گفتم باید بریم درمانگاه قبول نمیکرد میگفت باید برم پرنیان رو بگیرم دیر میشه میگفتم من نمیرم خونه سعیده با هم بریم خونه قبول نکرد خلاصه دکتر درمانگاه گفت احتمالا مسمومیته یه آمپول نوش جان فرموند و یه مقدار دارو من رفتم خونه دوستم سعیده دیگه یه مقدار هم اون گریه زاری کرد آخه خیلی بچه دوست داشت انقدر همشون سراغ پرنیان رو گرفتن که خدا میدونه دیگه وجود ما با این خانوم خانوما معنی پیدا میکنه تحویلمون نمیگرن کلی فحش و بد بیراه که برای چی نیاوردیش؟دیگه یه مقدار هم نشستم رفتم خونه .

دیدم وای وای آقای پدر چه حالی داره همش تب و لرز دیگه فرستادمش بره استراحت کنه مگه این بلاچه خانوم گذاشت هی بابا میکرد آقای پدر هم دل نازک دلش نمیومد که بلاچه برنجه به دلش راه میومد خلاصه به یه زوری آوردمش بیرون و در رو بستم حالا قیامتی که راه افتاد بماند هر موقع هم در و باز میکردم عین این زندانیا فرار میکرد جلوتر از من توی اتاق بود .

نازی آقای همسر که انقده مظلومی .

از احوالات بلاچه خانوم هم که کلی در حال کردن با ایشون هستم حرفامو که بهش میزنم قشنگ گوش میده البته سوئ تفاهم نشه حرف گوش کن نه حرفای بزرگونه که بهش میزنم قشنگ میشینه تو چشام نگاه میکنه و گوش میده حرفم که تموم میشه پا میشه میره دنبال بازیش الهی مامی جونم قربونت برم گوش شنوای منی تو فدات شم خانوم خانوما گل دخترم تازه بهش میگم برام دعا کن اعتقاد من اینه که دعای بچه ها میگیره .

این هم حکایت یه روز تعطیل ما که همش به مریضی و ناراحتی گذشت .ایشالله که همه همیشه سلامت باشن.

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٧
تگ ها: