............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+ مهمونی از نوع انداختنی

دیروز من وقت دندانپزشکی داشتم (این هم از مزیتهای شیر مادره که باعث میشه به مرور زمان دندونای آدم پوک میشه )به همین منظور خانوادگی راه افتادیم البته قبلش هم یه کار کوچولو داشتیم انجام دادیم و به قصد اینکه آقای همسر منو برسونه به سمت دندانپزشکی راه افتادیم که بین راه خواهری زنگ زد که بعد از دندانپزشکی یه سر بیا اینجا که ببینیمت بعد فهمید که همگی هستیم گفت بگو محسن بیاد اینجا ما پرنیانو ببینیم خلاصه اونا رفتن خونه خواهری ما هم رفتیم زیر تیغ (البته سریالو نمیگما )بعد آقای همسر اومد دنبالم رفتیم اونجا بلاچه خانوم انگار نه انگار که منو ندیده ذوقی پوقی هیچی روی مبل جلوس فرموده بودند و دایی علی (شوهر خواهری )مشغول پرتره برداری از ایشون بودن من هم اگه خونه خاله جونم بودمو دختر خاله های گلم کنارم و مادرجونم هم اونجا باشن وشوهر خالم هی دورو برم بچرخه دلم برای مامانم تنگ نمیشه .

برامون کار پیش اومد دوباره با کمال پررویی بلاچه رو گذاشتیم و با آقای همسر رفتیم از بیرون زنگ زدم که ببینک اذیت نمیکنه که فاطمه گوشیو برداشت و گفت پرنیان منو اذیت میکنه گفتم چرا ؟

گفت: آخه کتابمو پاره کرده

ساعت نه شب بود که رسیدیم فافا خانوم دیگه با بلاچه ما بازی نمیکنه فکر کنم که چون کتابشو پاره کرده بود دلگیر شده بود ولی کلا فکر کنم دوست داره با بچه های بزرگتر از خودش بازی کنه و حوصلش سر میره از اینکه با کوچولوا بازی کنه خلاصه اون هم کلی شیطونی کرده بود دویست بار تلوزیونو خاموش روشن کرده بوده .

دیگه شامو خوردیم و بلاچه هم کلی برامون رقصید و همه هم براش دست میزدنو اون هم کلی جو زده شده بود هی قر میریخت براشون ساعت ۱۲ شب هم برگشتیم خونه .

خانومی ما هم انقده شیطونی کرده بود بیهوش شده بود تاصبح خوابید .

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٩
تگ ها: