............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+ شب زندا داری بلاچه خانوم

دیشب این بلاچه ما تا ساعت یک و نیم صبح بیدار بود .

این خانوم خانومای ما باید راس ساعت ۱۲ شب بخوابن در غیر اینصورت اگر یه ربع( یه ربع که چه عرض کنم دو دقیقیه  )زودتر هم بخوابه نصفه شب تا صبح هزار بار بیدار میشه پیرو این قضایا دیشب آقای پدر که شدیدا خوابشون گرفته بود گفتن پرنیان رو بخوابونیم حالا ساعت چند یازده و نیم گفتم نه تو برو بخواب من پرنیان رو میخوابونم .الغرض بلاچه ما از ساعت دوازده تا ده دقیقه به یک روی پای جنابعالی تکون تکون شدن ولی زهی خیال باطل که یه ذره خواب به چشمان کوچولوی ما راه پیدا کنه و طبق معمول با دستان گرامی مشغول بودن من هم رفتم لاک بیارم بزنم که انقدر دست نخوره دیدم پشت سر من راه افتاده و آقای پدر رو دید که خواب تشریف دارن (البته تا قبل از اینکه ببیندش منو کچل کرد که بابا کو خودشم اتقو نشون میدا اییییییینا )یواش بالای سرش وایساده و میگه خوابه ای خدا چقدر این دخترا هوای باباشونو دران حالا اگه من جای آقای پدر بودم و در اون وضعیت باور بفرمایید تار مویی سر اینجانب باقی نمیماند و همین خانوم خانوما تک تکشو میکند تا من بیدار شم ولی بالای سر ایشون تازه یواش هم صحبت مینمایند

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٥
تگ ها: