............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+ بی معرفتی

سلام خدمت همه دوست جون جونیا

میخواستم که یه مطلبی رو به اطلاعتون برسونم که مامی جون اینجانب با اینکه خانوم با شخصیتی تشریف دارن ولی در عین حال هم خیلی نامرد تشریف دارن (البته با عرض پوزش )چون که جمعه که فراخوان بوده خودشون به صورت خیلی شیک تنها پاشدن و اومدن اونجا و همه خاله های وبلاگی و نی نی گلوها رو دیدن حالا دم همتون گرم که هی سراغ منو ازش گرفتین و اونجا یه ذره حالش گرفته شد .

این مامی جون بنده هی به من گفت تو مریضی اگه ببرمت بدتر میشی حالا آه من گرفتش یه سرما یی خورده که بیا و ببین یه موقع هایی تصویرداره ولی صدا نداره نازی مامی جون .

خدایا من باید به کی بگم من از پتو حالم به هم میخوره دوست دارم وقتی میخوابم هیچی روم نندازن و خواب عمیق عمیق هم که باشم به محض اینکه پتو روم میندازن از خواب بیدار میشم و شروع به غر زدن میکنم .تازه یه چیز دیگه که خیلی حرص مامی جون و آقای پدر درمیاد اینه که من همش دوست دارم بلوزمو بدم بالا انقده خوفه که خدا میدونه .

صلوات هم میفرستم البته قبلا هم میفرستادم منتها الان فرقش اینه که پیشرفته تر شده .چند شب پیش آقای پدر میخواست منو بخوابونه به مدت چهل و پنج دقیقه تمام مشغول صلوات فرستادن بودم و از خواب هم خبری نبود .

دیشب هم من مشغول صلوات فرستادن بودم هی مامی جون بهم میخندید و آقای پدر هم به مامی میگفت گناه داره بچم مسخرش نکن گناه داره میفهمه ها مامی هم میگفت نه بابا آخه خیلی با مزه صلوات میفرسته دهنشو یه وری میکنه و زبونشو میاره بیرون .

ولی خواستم بگم که مامی جون من فهمیدم که ذوق کردی و مسخرم نکردی و من از اعماق قلبم دوست دارم .

تازه مامی به آقای پدر میگفت که یادم باشه به خواهری بگه از صلوات فرستادن من فیلم بگیره (آخه ما دوربین فیلمبرداری نداریم )من هم اسم خاله جونم و دختر خاله های گلمو شنیدم و بی تابیم شروع شد و رفتم وایسادم دم در که باید منو ببرید پیششون .     

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٩
تگ ها: