............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+ شصت ماجرا برای شست جان

بلاچه از وقتی که بیست روزش بود بهش پستونک دادیم یعنی اصلا دوست نداشتم که پستونکی باشه ولی دیگه چاره ای نداشتیم چون خانومی ما دل دردهای کولیکی داشت به همین دلیل پستونکی شد .

بلاچه تا ده ماهگیش پیش مامانیم بود آخراش مامانم گفت دیگه نمیخواهد بهش پستونک بدی دل درداش دوماهه که بود خوب شد ولی من به عنوان اینکه کمک میکرد بخوابه ازش استفاده میکردم .

خلاصه من هم دیگه بهش پستونک ندادم و تقریبا مصادف شد با اینکه بلاچه رفت مهد به محض اینکه رفت مهد شروع کرد به شست خوردن .

من هم انقدر بدم میاد از این کار که خدا میدونه یعنی این کارش بدجوری تو مخم بود و عصبیم میکرد .برای هر کسی هم که میگفتم میگفتن آخی چه با مزه و آی من حرص میخوردم که کجاش با مزه است مثلا یکی از دوستام میگفت من خیلی این حرکت رو دوست دارم من دست رامتینو (پسرش )به زور میذاشتم تو دهنش ولی نمیخورده منم میگفتم خیلی دیونه ای .

بیرون که میرفتیم خودم هم نمیدیدم حرفای مردم جلب توجهم میکرد آخی چه جوری انگشت میخوره دوباره هم اینجانب حرصی میخوردم دیدنی .

حالا چه راهکاری که اینجانب پیش گرفتم :

برای اولین بار بردمش دکتر گفتم اینجوریه گفت دستکش استفاده کن ما هم حرف گوش کن اومدیم خونه دستکش دستش کردیم بعد از سی ثانیه دیدم دستکش توی اون یکی دستشه و شست خانومی تو دهنشه .

بعد از فلفل سیاه استفاده کردم الهی بمیرم بچم سوختا نه برای چی بمیرم انقدر که پررو منو از رو برد هی چندبار تف کرد و خلاصه روز از نو روزی از نو .

رفتم عطاری یه دارو گیاهی خریدم خداییش از زهر مار هم تلختر ولی طبق رویه قبل منتها تنها تفاوتش این بود که بیشتر تف کرد که تلخیش بره .

براش استامینوفن زدم باز هم افاقه نکرد .

یه بار رفتم داروخانه دیدم یه لاکی زده مناسب برای همین افراد من هم ذوق زده خریدمش اومدم خونه زود زدم به دستش ای بابا باز هم خورد .خیلی تلخ بود تا چند وقت بیخیالش شدم ولی ناراحتم میکرد دوباره زدم یادم میرفت قبل از این که بره مهد براش زدم و فرستادمش مهد .ظهر زنگ زدم مهد که حالشو بپرسم گفت وای شما کجایین ؟گفتم چه طور گفتند پرنیان حالش به هم خورده و تمام لباساش کثیف شده ما هم بردیمش حموم گفتم لباس چی ؟گفت ملافه پیچیدیم دورش به خاطر تلخی لاک هی حالش بد شده بود .الهی بمیرم یه مریضی سخت هم بعد از اون ماجرا گرفت .

بعد از چند ماه دوباره چهارشنبه براش از اون لاکه زدم ولی مثل این که اثر کرد دستشو به من نشون میداد و میگفت اه من هم ذوق که نمیخوره .رفتیم بیرون  من تو ماشین هی عقبو نگاه میکردم بلاچه میفهمید به خاطر چی نگاش میکنم دستشو میکرد تو دهنش منتها نمیگذاشت مزه کنه حالت گاز میگرفت آخه بلاچه از کجا میدونی من حساسم .

تا دیشب اصلا نمیخورد ولی دیشب قشنگ خورد .

نتیجه که از این پست میشه گرفت اینه که من باید بی خیال بشم و به عبارتی بلاچه ما رو از رو برد.  

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٩
تگ ها: