............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+  

یه مقدار دیر شروع کردم برای نوشتن خاطرات ولی سعی می کنم حوادث رو از ۱۴ ماه قبل بنویسم .

پرنیان باوزن ۳ کیلو وقد ۵۰ متولد شد اولش که آوردن نشونم دادن انقدر حالم بد بود که اصلا نمی تونستم ببینمش ولی بعد از یه مدت که حالم بهتر شد ان قدر دیدمش که نگو .خلاصه اولاش یعنی تا مدت سه ماه موهام سیخ بود انقدر که اذیت می کرد .روزها اصلا نمی خوابید و مدام گریه می کرد چون دل درد داشت حالا تصور کنید آدم با یه موجود کوچولویی که هیچی نمی فهمه ومدام گریه کنه غیر از اینکه بزنه توسر خودش کار دیگهای میتونه بکنه یانه ؟بعداز ظهرها که محسن می اومد خونه وظیفه خطیر پرنیان خانوم رو که همانا تکان دادن کریر بود تابلکه آروم بشه به ایشون محول میشد واینجانب در عالم غش به سر می بردم .

ولی فکر نکنید که خیلیم بد بودا یه ذره بد بود بعد از سه ماه بچم کلی تغییر کرد فکرکنم دلش برامون سوخت چون حسابی خانوم شد .پرنیان ۴ ماهه که شد مرخصی من هم تمام شد وایشون تا ۵ ماه مهمون خونه مامان شد .بعدش به مهد کودک رفت .فکر کنم این ازگذشتش کافی باشه یعنی اگه هم کافی نباشه مغزم دیگه کمک نمی کنه ازحال بنویسم فکر کنم بهتر باشه . 

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢۸
تگ ها: