............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+  

سلام

امروز صبح پرنیان با صدای تلفن خانم پرستار بیدار شد (آخه بنده خدا صبحا از سر کوچه تلفن میزنه که من در را باز کنم که بلاچه ما از خواب پا نشه )آخه زودتر اومده بود تلفن بالای سر خانومی بود هنوز چششو باز نکرده شروع کرد به ورزش کردن ید دو ده آخه عشق من تو که چشات هنوز بسته است از کجا میدونی ورزش چیه قربونت برم .

هیچی از خوش اقبالی خانوم پرستار دیگه نخوابید من هم آماده شدم که بیام یه ذره پشت سرم گریه کرد.

اینجانب هم مامان پرنیان برای حدود یک ربع نقش خانم مارپل رو بازی کردم رفتم دم درواح بغلی ایستادم طوری که از چشمی دیده نشم و گوش واستادم ببینم رفتارش چه طوریه ؟که دیدم ظاهرا خوبه .

البته ناگفته نماند که یک بار هم زحمت این ماموریت را به گردن خواهری انداختم و ایشان هم ابراز رضایت نمودند.

خانومی ما خیلی جیگر شده چیزی باب میلش نیست میگه نه .مثلا نصف شب بیدار شده میگم مامای جون بخواب نصفه شبه میگه :نه  

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱۳
تگ ها: