............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+  

سلام به همه دوستای خودم و دوست جونیای مامیم

خواستم به همتون اطلاع بدم که خدا رو شکر حالم خوب شده میدونید از کجا فهمیدم ؟حالا اینها را بخوانید میفهمید گزارش این چند روزه گذشته است .

یه روز مامی گفت پرنیان بّه بّهتو بخور میخواهیم بریم دّدّ . منم خوشحال شدم بّه بّهّمو تا ته خوردم و رفتیم یه جایی که یه عالمه نی نی اونجا بود بابا به مامی میگفت اینا همشون یکی دو ماهه هستن . فکر کنم درست میگفتن چون خیلی گریه میکردن و به عبارتی من اونجا پهلوونشون بودم چون که همه کوچولی بودن. رفتیم یه جایی که یه تخته داشت و تکون میخورد بابا میگفت تاب تابه ولی من که فهمیدم تاب تاب نیست خلاصه تو شیشه شیرم یه چیزی ریخته بودن و به زور میدادن که من بخورم همه اینا رو تحمل کردم که شاید این اولیای گرامی منو ببرن دّدر دودور ولی زهی خیال باطل .

فرداش دوباره مامی گفت آماده شو بریم دّدّ من رو دوباره آماده کردن رفتیم یه جایی که باز هم یه عالمه بچه بود من هم از اونجایی که تازه راه افتاده بودم پاهام یه جا بند نمیشه دوست دارم هی راه برم و همه جا رو کشف کنم ولی بابایی هی دنبالم میاد من هم راضی به زحمت نیستم ولی میاد دیگه چیکار کنم ؟مثلاً من یه جایی دوست داشتم برم بابا میگفت نمیشه اینجا بابایی میري اوف میشي شما نمیشه بری ولی من دوست دارم ببینم اونجا چه خبره؟ولی امان از دست این اولیا !

رفتیم پیش اون خانومه که دکتر بود گفت خدا رو شکر خوب خوب شدي تازه گفت اسپری رو تا آخر ماه قطع کنن تازه بهش عادت کرده بودم چون که مامی و بابا وقتی برام میزدن اعداد رو هم میشمردن .بعدش هم دلمو داشتم صابون میمالیدم که این مهربونا منو ببرن جایی ولی خیلی خودمو امیدوار نکردم انگار امید نداشته باشیم بهتره چون منو بردن یه جایی که یه عالمه اسباب بازی داشت یه چیزهایی هم داشت که من هرچی اّتِشون (میزدمشون ) میکردم آن قدر پررو بودن نرسیده به زمین دوباره بلند میشدن ولی خیلی نذاشتن که من اونجا بمونم مامی دم یه مغازه هایی وایمیستاد که زرق و برقی بودن، بابا هم دم اون مغازه هایی که الو کوچولو داشت وایمیستاد .بعد گفتن بریم شام بخوریم (البته خائنا همه رو خودشون خوردن )اگه شما برید رستوران بهتون چوب شور بدن چه حالی میشین ؟ البته آقای پدر آخرش یه ذره دوغ بهم داد .واقعاً که !

راستی دیشب هم منو بردن بوستان رفتیم یه جایی که یه عالمه آیینه داشت و چند تا آقا قیچی داشتن بعد منو نشوندن روی یه صندلی وای میخوان موهامو کوتاه کنن یه پسره هم اونجا بود هی منو چلف چلف ماچ میکرد اون آقاهه هم که موهای منو کوتاه میکرد بهش میگفت به تو پول میدم بیا اینجا وایسا که بچه ها گریه نکن البته یواشکی یه چیزی بگه من هم از زیر اون پیش بنده دستشو گرفته بودم ولی اون آبرومو جلوی بابام برد گفت آقا نگاه کن بعد پیش بندو زد بالا من خیلی خجالت کشیدم .

دوباره هم منو بردن یه جایی که دوربین داشت و یه عالمه نور اونجا بود و اون آقا از من عکس گرفت .

یه معما برام به وجود اومده بود آخه هر کی منو میدید ميگفت واي! چه پسر خوش تیپی موهاشو واکس زده سشوار هم کشیده وای چه پسری تیپشو برم این واژه ها برام نا مانوس بود چون همیشه به من میگفتن چه خانوم نازی .

حالابه  مامیم میگم عکس آماده شد اینجا بزاره شاید شما علتشو فهمیدین من که نفهمیدم .

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۳
تگ ها: