............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+  

حالم خوب نیست یعنی به عبارتی اصلا حالم خوب نیست .بعد از آخرین بار که بلاچه رو بردیم دکتر وگفت که سرفه های پرنیان از حساسیته من هم به خیال خودم اومدم زرنگی کنم و زود ببرمش زیر نظر یه دکتر آلرژی .برای همین از شوهر خواهرم مشورت گرفتم (یکی ا زدوستاش به خاطر موقعیت شغلیش، خیلی خوب تمام متخصصها رو میشناسه )و آدرس یه دکتررو داد كه متخصص کودکان و نوزادان وفوق تخصص آسم و آلرژی بود .زنگ زدم از منشیش وقت بگیرم گفت چون که دیروز خانم دکتر از فرانسه اومده مطب خیلی شلوغه ولي بالاخره با کلی خواهش و تمنا قبول کرد. ما هم پرنيانو پيش ايشون برديم .خانم دکتر اولش شرح حال پرنيانو پرسيد بعد گفت باید معاینه اش کنم به محض اينكه گوشیو گذاشت روي قفسه سينه اش گفت این بچه ریه اش عفونت کرده و باید عکس راديولوژي از ريه هاش بگیرين ما هم عكسي رو كه سه روز پیش گرفته بوديم به دكترنشون دادیم اما ايشون با تبسم وكمي تعجب گفت اون دكتري كه با اين عكس به شما گفته مشكلي نيست به خاطر اين گفته چون تو اين عكس هيچ چيز معلوم نيست (عكسش خيلي بد وبي كيفيت بود البته با عكسي كه در بيمارستان گرفتيم پي به اين موضوع برديم)  واصلاً مشخص نيست چه طور تونسته این عکسو بررسي كنه ؟

آخه دکتر حسابی به قول خودت و تابلوت فوق تخصص فلان و بهمان چرا با جون بچه های معصوم بازی میکنی ؟اگه من نمیفهمیدم معلوم نبود چه بلايي سر اين طفل معصوم ميومد.وای اصلاً نمیتونم تصورشو  بکنم .

سه شنبه صبح، قبل از این که بریم بیمارستان زنگ زدم به خواهری که اطلاع داشته باشه ونگران نشه اما برعكس خيلي ناراحت شد و بعد گوشیو داد به مامانم كه اونم زد زيرگریه ، از اون طرف هم فاطمه زار زار گریه میکرد و میگفت پرنیان چی شده ؟

خلاصه به بیمارستان رسیدیم و عکسيو كه تو اونجا گرفته شد به دکتر نشون دادیم ايشون هم گفت باید بلافاصله بستری بشه احساس کردم دیگه پا ندارم و تمام اتاق دور سرم میچرخه بدترین خبری بود که من شنیدم .محسن از یه طرف زیر بغل منو گرفته بود از یه طرف بغضشو قورت میداد میدونم اگه تنها بود هوار میزد .بردنش تو بخش گفتن باید به خاطر تزریق داروهاش براش آنژیوکد بزنیم مامانی برات بمیره که سه بار این سوزنو کردن تو دستت و رگت رو پیدا نمیکردن آخر سرهم من طاقتم طاق شد وسرشون داد زدم که بچم هلاک شد پرستاره هم نامردی نکرد و داد زد برو بیرون .بچمو که آوردن الهی بمیرم میگفت اوف .

دو روز کسل کننده وعذاب آور مهمون بیمارستان دارآباد بودیم بلاچه ما خیلی اذیت شد چون محکوم بود به موندن ومحبوس شدن توی تخت البته آقای پدر که از صبح تا بعدازظهر پیش ما بود بغلش میکرد و راهش میبرد ولی خوب خیلی کسل شده بود .روز اول دکتر که معاینه کرد گفت خدارو شکر ریه پاک شده ومن بابت اسپریهاي تنفسی احساس ناراحتی میکردم دكترگفت آدم بزرگا میتونن نفس عمیق بکشن ولی بچه ها بلد نیستن این وسیله بهشون کمک میکنه .روز دوم وقتي معاینه اش کرد دستور ترخیص داد گفتم خانم دکتر هنوز سرفه میکنه گغت زمان میبره مهم اینه که ریه پاک شده .خدایا شکرت کمکم کن با این شرایط کنار بیام سرماخوردگی برای من شده کابوس احساس میکنم مثل بختک دنبال بچمه حالم از عطسه به هم میخوره .بلاچه اومد خونه همه خوشحال شدن مادرجون براش عروسک آورده بود با مامانم انقدر گریه کردم مامانم هم پا به پای من گریه کرد خاله جونی هم با دایی علی (شوهر خواهرم )اومدند و براش یه لگو با یه بسته کاکائو آوردن این آخری هم اختصاصی خودم بود فاطمه هم چون مریض بود نیاورده بودنش عمه فرشته هم خیلی نگران بلاچه بود اون هم چون بچش مریضه نتونسته بود بیاد .

امروز صبح بلاچه با زبون خودش صلوات میفرستاد ای خدا به این زبون کوچیکش و به این دل کوچیکش خوب خوبش کن . 

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٩
تگ ها: