............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+  

صبحا که من شیفتم پرنیان و ساعت ۸ میبرم مهد و من هم ساعت هشت و نیم باید اداره باشم بلاچه خانوم که بیدار شد صبحانشو دادم البته به غر حق هم داره بچه طفل معصوم ما که آدم بزرگیم اول صبح دهنمن باز نمیشه چیزی بخوریم خلاصه دیر شده بود زنگ زدم که ماشین بیاد انقدر دیر اومد من هم انقد به خودم فحش دادم که چرا عرضه ندارم رانندگی کنم آخه از بعد از تصادفی که کردم دیگه میترسم هر چی آقای همسر میگه بشینی ترست میریزه خواهری میگه یواش بری هیچی نمیشه ولی نمیتونم .

رسیدیم مهد بلاچه وقتی مهد را میبینه همچین خودشو محکم به من میچسبونه که نگو مدیر مهد هم انقدر ماچش کرد مربیش اومد بگیره از من نمیرفت بغلش وقتی   دادمش بچم گریه کرد حالا من هم دیرم شده بود اومدم سوار تاکسی شدم جای اینکه میدان نور پیاده بشم انقدر که فکرم خراب بود رفتم نزدیکیای آریاشهر حالا دیرم هم شده اومدم حالا سر پل اکباتان ترافیکه ای خدا حالا بماند که مسافرای تاکسی فکر میکردن من دیوونه ام چون چلف چلف اشک ریختم چون بلاچه گریه کرده بود .الغرض ساعت ۹ ما به صورت خیلی شیک کارت زدیم و اومدی اینجا به هزار تا چشمهای چپ چپ سلام گفتیم .

این خم حکایت مامان شاغل این هم قیافه ریسمه

تا حکایتهای بعدی خدانگهدار 

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱۳
تگ ها: