............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+  

امان از دست این پرشین بلاگ نه به موقعی که مطلبو نمیفرسته نه به موقعی که دو بار دو بار میره

خیلی حالم بده خیلیا یعنی دچار عذاب وجدانم هر موقع پرنیان مریض میشه یا یه مشکلی مثل همینی که گفتم پیش میاد دیونه میشم همش با خودم میگم نرم سرکار بشینم خونه به بچم برسم ولی از یه طرفی دلم برای استقلالم میسوزه فکر میکنم حوصلم سر بره و هزار ویه مسئله دیگه آقای همسرموافقه که نرم سرکار و میگه میتونی با انواع و اقسام کلاسهای آموزشی وتفریحی سر خودت گرم کنی پرنیان که یه ذره بزرگتر شد برو یه مدرسه مثلا هفته ای یه روز کلاس بگیر تدریس کن آخه شوهری اینجا لاس وگاس نیستش مه من هر موقع اراده کنم بگم خب من این کارو دوست دارم بدینش به من  .واقعا نمیدونم چیکار کنم از یه طرف میگم همه دکترا میگن بچه از سن ۳ سالگی باید بره مهد که اجتماعی بشه و بازی کردن با همسالای خودشو یاد بگیره از این طرف هم میگم من سختیهاش را پشت سر گذاشتم البته به کمک مامان (تا ده ماهگی بلاچه پیش مامان بود )دیگه الان فایده نداره وقتی به این چیزا فکر میکنم واقعا حالم بد میشه نمیدونم چیکار کنم .

پرنیانم عزیز دلم تو عشق منی نفس منی عمر منی نفسم به نفس کشیدن تو بنده واقعا وقتی که تو یه سرفه میکنی وجودم میلرزه نمیدونم مامی جون چیکار کنم ؟ کاشکی میتونستی با اون دل کوچیکت من راهنمایی کنی اون موقع هر کاری میگفتی میکردم الان که دارم اینا رو مینویسم خودمو پشت مانیتور قایم کردم که همکارام نگن چرا داری گریه میکنی .

پرنیان میپرستمت عاشقتم دیونتم

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٩
تگ ها: