............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+  

اندر خم بوستان

 من ونسرین (مامان هلیا)تصمیم گرفتیم با جسارت وشجاعت تمام با بچه هامون بریم بوستان یاد ایام قدیم که تک وتنها بودیم الغرض ما با دو فروند بچه و کالسکه راهی شدیم توی راه هم با هم میگفتیم چرا نمی ایم  این بیچاره ها که کار ندارن وای چقدر خوش میگذره هیچی ما رسیدیم به مرکز خرید واز اونجا هم که ایرانیها خیلی ورزشکار تشریف دارن همش پله است دیدیم از هر کجا بخواهیم بریم یه پله وجود داره دیگه دلرو زدیم به دریا دیدیم کاریش نمیشه کرد یه بچرو میذاشتیم بالا سر کالسکه اون یکی بچه رو میگرفتیم میاومدیم پایین حالا اون بچهای که تنها میموند بماند که چه هوار حسینی راه مینداخت گفتیم بابا بیا بریم شروند اونجا تکنولوژی پیشرفته است واز پله برقی استفاده میکنیم رفتیم اونجا دیدیم تکنولوژی خاموشه اولش رومون نمیشد به هم بگیم چه غلطی کردیم ولی یهدفعه به هم گفتیم عجب غلطی کردیما واونجا بود که نقش بازوان پرتوان همسرا گرامی آشکار و نمایان گردید.

الغرض با دست وپای چلاغ برگشتیم منزل .خواستم توصیه کنم هیچ موقع از این جسارتها نکنید .

وقتی اومدیم خونه بچم برای آقای پدر همچنان ذوقی کرد که بیا وببین

صبح هم وقتی از خواب بیدار شد سراغ آقای پدر را گرفت نه که چند روز تعطیل بود عائت کرده بود گفتم مامی جون نیست رفته اداره رفت دم اتاق تا صحت وسقم حرفام براش آشکار شه وقتی دید نیست گفت دف(رفت)انقدر گریه کرد الهی دورت بگردم الهی فدات بشم پرنیان نمیدونی چقد دوست دارم الان دارم مینویسم گریم گرفته آخه الان اداره هستم مامی جون دم دستم نیستی که بخورمت دیگه ساعت به این موقع که میرسه توی حال خودم نیستم عصبی میشم دلم میخواهد هرچه زودتر برم خونه پیش اهل وعیال برم پیش آقای همسر کلی حرف بزنم و اون ماجرای کارخونه را برام میگه البته از صبح تا شب صد دفعه تلفنی با هم حرف میزنیم ولی تلفن که گرمای وجودمونو نمی تونه منتقل کنه فقط قابلیت انتقال صوت را داره پرنیان دلم برات لک زده

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٧
تگ ها: