............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+  

بازهم سلام

دیشب مهمونی بودیم خونه مامان کانادا جون خوش گذشت ولی یه مسئلای باعث شد که کوفتم بشه به عبارتی از دماغم در بیاد شام  که خوردیم خواستم به بلاچه هم از غذا بدم ولی قبلا که استحضار داشتید خواستم زوری بدم یه مقدار هم با زور وحرص خورد ولی چشمتون روز بد نبینه هرچی خورده بود از صبح داد بیرون حالا تجسم اینکه تو مهمونی باشی اون هم خونه کسیکه از تمیزی برق میزنه چه حالی میشین باز جای شکرش باقیه که خواهری داشت به ملوسک غذا میداد براش زیرانداز پهن کرده بود تا خواهری دید وضعیت خرابه یه بشقاب بهم داد خوشبختانه همش ریخت توبشقاب وصد البته به هیکل مامی جون (ببین مامی چقد دوست دارم پس دیگه نگی بهت حال نمیدما دیدم شاکی بودی این هم حال)دیگه  همه بسیج شده بودن برای تمیز کردن میزبان هم میگفت زوری غذا نده بد عادت میشه میگفت کانادا جون هم این طوری بوده باید دنبالش میدویدم تا یه چیزی بخوره .حالا نمیدونم چی کار کنم که بتونه غذای سفت بخوره؟

برگشتنی هم کفش بلاچه گم شد. صبح که زنگ زده بودم به خواهری فافا خانوم گفت چی شده کفش پرنیان گم شده؟ عیب نداره خودم میرم پیداش میکنم

خاله قربون این کاوشگر بره که انقدر بلاچه رو دوست داره

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٥
تگ ها: