............بلاچه و طلاچه

پرنیان هستم متولد 29 مرداد 84 خواهرم هم درنیان متولد 1 دی 88

+  

 سلام

کلی نوشتم ولی متاسفانه نرفت حالا دوباره مینویسم .

روز چهارشنبه از اداره که رسیدم خونه در و که باز کردم  بلاچه گفت سلام بچم جدیدا سلام میکنه میگه دلام مادر قربون دلام گفتنت .هیچی خلاصه آماده شدیمو رفتیم خونه ملوسک اینها برای تولد آزاده .رسیدیم اونجا وبچم به همه سلام کرد (ادبو حال میکنید) فافا خانوم انقدر بلاچه رو دوست داره که یهو دیدیم اتاقش پر شد از کتاب ملوسک رسم مهمان نوازی روبه جا آورد .بلاچه ما به آزاده میگه آدی و به الهام هیگه الام .به پرنیان میگفتم تاتای کن برو پیش فاطمه بچم میخواست کم نیاره ومیرفت فاطمه هم میگفت وای بچم نیفته (حس بزرگیو دارین که) ما هم تو عوالم حال بودیم که آخجون داره راه میفته که یکدفعه تعادلشو از دست داد از پشت افتاد اول خورد به مبل بعد محکم خورد روی سرامیک انقدر گریه کرد محسن برده بودش اونجا میگفت اتش کن جدیدا اوخ که میشه میگیم اتش کن اونجارو میزنه دردش یادش میره ولی اونشب افاقه نمیکرد فکر کنم خیلی دردش گرفته بود ومامانم هی بهم فحش میداد مامی جون بابت گیجیم عذر میخواهم .سر شام هم بهش میخواستم چلو کباب بدم نمیخورد آخه وقتی انقدر مامانت دوست داره توهم دوست داشته باش هی تفش میکرد بیرون اگه یه ذره دیگه باهاش کلنجار برم گلاب به روتون همهشو بالا میاره ولی یواش یواش باید عادت کنه که غذای سفره بخوره خیلی بدغذا شده دیگه آخرشب که اومدیم توماشین از شدت خستگی که با فاطمه بازی کرده بود غش کرد . این همک از ماجرای یه شب تولدی. 

نویسنده : مامان پرنیان و درنیان ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٥
تگ ها: