پرنیان عزیزم :
گل خوشگلم زندگی شرینیم همه دار و ندارم
امروز ۲۷ ماهه شدی این یعنی اینکه گل خوشبو دو
سال و سه ماهه که زندگیمون رو معطر کردی .
مبارک باشه هم به تو هم به من و آقای پدر .
دوست داریم .
... نظرات() link ۱۳۸٦/۸/٢٩ - مامان پرنیان | تگ ها:
سلام سلام
دیروز به من خیلی خیلی خوش گذشت اولا چون که
رفتم زمین بازی بوستان و کلی بازی بازی کردم بعدشم
اینکه یه دوستای وبلاگیمو دیدم که خیلی خوشحال
شدم .
البته از همه عکس ندارم یعنی اینکه نتونستیم که
پیش هم وایسیم و عکس بگیریم چون که همش توی
فکره بازی بودیم .
من به همراه کیان و کیارش و مهدیار :
من به همراه نازنین فاطمه جون :
این عکس هم خاله آرزو جون برامون فرستادند :

جای همگی خالی بود خیلی خوش گذشت ایشالله
دفعه دیگه همه رو بتونیم ببینیم .
... نظرات() link ۱۳۸٦/۸/٢٧ - مامان پرنیان | تگ ها:
دیشب به اتفاق بلاچه خانوم رفتیم گردش :
اول رفتیم مرکز خرید گلستان یه دوری زدیم
بعدش هم دوباره دست به ریسک زدیم و به اتفاق
بلاچه خانوم رفتیم سینما فیلم توفیق اجباری
خوشبختانه صندلی کنار ما یه بچه هشت نه ساله بود
که خانومی یه مقدار سرش گرم شد ولی دیگه آخرش
خانومی حسابی حوصلش سر رفته بود و همش
میگفت بریم خونه .
بعد از تموم شدن فیلم رفتیم که یه صفایی به شکمه
گرامی بدهیم که رستوران آکواریوم خوشگل داشت
و خانومی هم ماهیا رو با دقت تماشا میکرد و گفت
ماهی اینجوری میکنه لباشو میداد جلو .
شامو که آوردن بلاچه خانوم لج کرده بود که ماهی
فقط اب میخوره منم هیچی نمیخورم فقط میخواهم آب
بخورم .
اینجاست که میگن بچه هر چیزی رو نباید ببینه .
... نظرات() link ۱۳۸٦/۸/٢٥ - مامان پرنیان | تگ ها:
چند روز پیشا هلیا دوستم اومده بود خونمون بعد از
ظهر هم به اتفاقه مامانامون رفتیم با هم
سرزمین عجایب.
خیلی بهمون خوش گذشت و من از اون روز همش به
مامی میگم منو ببر پیش شنگول (همون عروسکه
سرزمین عجایب):
خیلی دوستش داشتم منتها یه کوچولو ازش ترسیدم .
این هم دوستم هلیاست:
هلیا خیلی خانوم نشست گریم کرد ولی من دوست
نداشتم خوب.ولی در مجموع خیلی بازی کردم و بهمون
خوش گذشت .
پ ن :خیلی ناراحتم چون دختر خاله جونم ملوسک مریض شده لطفا دعا کنید که زودی خوب شه .
... نظرات() link ۱۳۸٦/۸/٢۱ - مامان پرنیان | تگ ها:
دیروز مادری و پدری و عمه فرشته و هستی اومده بودند خونمون .
هستی از من ۶ ماه کوچیکتره .
من دوست نداشتم هستی به اسباب بازی هام دست بزنه منتها بعدش
باهاش خیلی خوب شدم .
البته از دیده خودم خوب شده بودم چون مامانه هستی شده بودم و
دیگه روی اسباب بازیام حساسیت نداشتم و مثل بزرگترا بهش
اسباب بازی میدادم .
موهاشو شونه کردم بهش غذا دادم...
ولی نمیدونم چرا موقعی که داشتم میرفتن توپم دستش بود انقدر دا
د و بیداد راه انداختم که خدا میدونه .
پ ن :لازم به ذکره که هستی از حقه خودش خوب دفاع میکنه به
وسیله گگگگگگگگگگگگاز
... نظرات() link ۱۳۸٦/۸/۱۸ - مامان پرنیان | تگ ها:
عسله دلم خیلی بد اخلاق شده بهانه گیر شده .
اصلا حرفمو گوش نمیده و کوچکترین حرفی هم بهش
میزنیم بغض میکنه و بعدش های های گریه میکنه .
خانومی برای چی رفتی اون بالا؟بیا پایین
بغض کرده و اماده برای گریه :
حالا ما هم موندیم چه رفتاری باهاش بکنیم ؟
آقای پدر میگه نباید عکس العمل نشون بدیم و بهش
هی بگیم نکن باید خودمون رو به بی خیالی بزنیم .
خانومی به کشو دست نزن:
توی وبلاگ ثمانه جون خوندم که بچه داریمون همش
شده این که بگیم نکن دیشب به آقای همسر گفتم
ایشون هم منو محکوم کرد و گفت تو خیلی به بلاچه
امر و نهی میکنی .
پ ن:بلاچه خانوم خیلی خیلی دختر آروم و منطقی بود منتها
نمیدونم چی شده که یه دفعه تغغیر رویه داد؟
... نظرات() link ۱۳۸٦/۸/۱٧ - مامان پرنیان | تگ ها:
تنها دلیله بودنم
دار و نداره زندگیم
اومدم اینجا که فقط و فقط فریاد بزنم عشقه من
عاشقتم .دوست دارم از نوعه متفاوت.
... نظرات() link ۱۳۸٦/۸/۱٥ - مامان پرنیان | تگ ها:
خانوم خانومای ما جدیدا کلمه خسته شدیما شده ورده زبونش و هر
فعالیتی رو که انجام میده هر چند کم و کوچک هم باشه ازش
استفاده میکنه .
دیروز میخواستیم بریم پارک دو تا پله اومده پایین میگه مامی من
خسته شدما گفتم حالا دخ دخم یه لطفی بکن و دو قدم بیا بعد گفت
آخه مامی من تنبلم .تا وارد کوچه شدیم نشسته که من خسته شدم
دیگه اینکه عاشقه پارک و سرسره بازی کردنه منتها از اونجا که
یه ذره تنبل تشریف داه میره اون پایین
یا اون بالا میشینه و بقیه رو نظاره میکنه
دیگه اینکه خیلی جدیدا خدا رو صدا میکنه .
انقده هم از تیکه های جدیده خانوم خانوماست .
... نظرات() link ۱۳۸٦/۸/۱۳ - مامان پرنیان | تگ ها:
به بلاچه خانومی یه چند وقتی میشه که دارم چند تا کلمه انگلیسی یاد میدم
خانومی هم خیلی استقبال میکنه و تا حالا بلده انگلیسی این کلمات چی
میشه :سیب سگ ماه ستاره موز
مثلا من فارسیشو میپرسم بلاچه انگلیسیشو میگه یا بالعکس
حالا خانومی دیشب گیر داده بود که عرق نعنا چی میشه گفتم نمیدونم گریه
میکرد که بگو چی میشه ؟
من هم برای اینکه بهانه نگیره الکی گفتم اسبیلش
باز هم گریه که نه الکی نه انگلیسیشو بگو
... نظرات() link ۱۳۸٦/۸/۱۱ - مامان پرنیان | تگ ها:
در راستای پخش سریال چارخونه (که اصلا هم
خوشم نمیاد چیزی جز بداموزی برای بچه ها
نداره )هنگامه میگه بسیاز بسیار بلاچه
خانومه ما هم چپ میره راست میره میگه بسیار
بسیار.
دیشب لپهای گرامی اینجانب را گرفته و میگه
تپپپپپپپپپپپپلی .
گفتم نه مامی جان من تپلی نیستم گفت چرا
مامی بسیار بسیار .
اینجا هم دخ دخی ناراحت که چرا میگی تپلی نیستم
اینجانب هم بسیار بسیار اندوهگین شدیم و
گفتیم بلاچه خانوم به خاطر ورود انور جنابعالی
بود که جیگر طلا ما این شدیم وگر نه این نبودیم .
البته احتمالا بلاچه جون هم پشت سره ما گفتن که مامی جان ما الان به سلامتی دو سال و دو ماهمان است اگه راست میگی خودتان را جمع و جور نمایید .

دیروز یه خانومی اومده بود برای تمیز کردن خونه

زنگ که زده شده بلاچه خانوم پرسید کیه ؟
من
هم گفتم خانوم اومده خونمون رو تمیز کنه .
این هم بلاچه جونی مشغول :
چند ساعت گذشت و بلاچه هم به خانومه
میگفت خانوم من خوبم خانوم ....
خانومه هم گفت به من بگو خاله 
بلاچه هم یه ذره فکر کرد و گفت شما خاله
نیستی خانومی 
اون خانوم هم گفت چرا من هم خاله ام 
گفت نه شما اومدی خونمونو تمیز کنی
خاله
نیستی که
حالا من هم این شکلی شده بودم 


بلاچه خانومه ما روز به روز شیرین زبون تر میشه :
چند روز پیش رفتیم بوستان و آقای پدر برای خودش کفش
خرید .
اومدیم خونه خانومی پرسید محسن کفش خریدی ؟
بله دخترم تازه خریدی؟
بله دخترم وااااااااااای چقدر
گشنگه مبارکه .
دیروز به من میگه مامی مخاففی (موافقی )بریم دد؟
برای امر مهمه فضولی خانومی نشسته بود سر یه کشو و
کشو هم باهاش سر ناسازگاری گذاشته بود و باز نمیشد
به
من گفت باز کن من هم گفتم باز نمیشه
به من میگه ببین
میدونی چیه ؟اینجوری باز میشه 
...میگه مامی میشه لطف کنی برام فیلم تولد بذاری؟
دیشب رفته بودیم خونه هستی (دختر عمه )داشتیم
برمیگشتیم و من و آقای همسر داشتیم با هم از شیرین
زبونیهای بلاچه جونم با هم صحبت میکریم که یه دفعه گفت
بگین ماشالله 
حالا داشته باشید که در همه موارد فوق دو نفر تلفات داشته
یکی من اون یکی هم اقای همسر . 




آزاده عزیزم :
گله خوشگلم دختره نازنینم تولدت مبارک
.
عزیزه دلم خیلی دوست دارم با ورود تو به این دنیا برای اولین بار
طعم قشنگه خاله بودن رو چشیدم .
هیچ موقع یادم نمیره کلاس دوم راهنمایی بودم که توی دفتر مدرسه
صدام کردن و گفتند که تلفن داری مادرجونت بود و گفت که مریم یه
دختره خوشگل به دنیا آورده .
انقدر ذوق داشتم که در کلاسمون رو باز کردم و با تمام وجودم داد
زدم بچه ها من خاله شدم که دیدم وااااااااااااای معلم سر کلاسمونه .
از ته ته دلم از اعماقه وجودم دوست دارم .
این بوس هم از طرفه بلاچه .
میدونی که پرنیان هم چقدر دوست داره .و تولدت رو از اینجا بهت
تبریک میگه .
تولدت رو از طرف سه نفرمون بهت تبریک میگم .
... نظرات() link ۱۳۸٦/۸/۳ - مامان پرنیان | تگ ها:

