چهارشنبه صبح قبل از این که بیام اداره دخی کوچیکه دو تا سرفه کرد و من هم به خیال خودم گفتم شاید همینطوری سرفه کرده این که حالش خوب بود خلاصه از اداره ظهر زنگ زدم خونه که خاله رباب گفت دخی سرفه میکنه ولی سرحاله

دارو درمانی رو از راه دور سفارش کردم و رفتم خونه دیدم فقط سرفه خشک میکنه که خلاصه این سرفه خشکها پنجشنبه تبدیل شد به سرفه های چرکی و تب طوری که ساعت 11 شب همراه با اقای پدر راهی درمانگاه شدند و خلاصه دکتر هم که متخصص هم هستند گفتند سرما خورده و به همین راحتی و همین خوشمزگی و دکتر هم از وزن خیلی کم درنیان گله کرده و آزمایش خون و ادرار نوشته که ایشا.. حالش خوب شه بریم آزمایشاشو انجام بدیم
دیشب هم تا صبح تب و ما هم مشغول تب داری و الان هم با یه چشم باز و یه چشم بسته اینجا نشستم
خدا کنه که دخملم زودی خوب بشه

دیروز صبح که بیدار شدم رنگ قرمز آسمان توجهمو جلب کرد و با خودم گفتم برف اومدخ و خودم جواب خودمو دادم که دیشب تا ساعت 12 و 1 که خبری نبود رفتم دم پنجره و دیدم نه واقعا برف اومده راننده سرویس پرنیان ساعت یه رب به هفت زنگ زد که من ماشینمو نمیتونم بیارم بیرون اگه میشه آژانس بگیرین که هم سرویسیش هم نگین تو کوچه ما هستند قار شد هماهنگ بشیم و با هم یه ماشین بگیریم

که یک ساعت و نیم هم زنگ میزدیم به هر آژانسی که سراغ داشتیم که همه به اتفاق میگفتند که ما ماشین نداریم اولش آقای پدر میخواست ببرشون که من نذاشتم چون محل کار در جاده مخصوص کرج هست و میدونستم که شلوغه و خطرناکه ساعت 7 رفتن 9 و نیم رسیدن شرکت خلاصه دیگه ما هی زنگ بزن به مدرسه اشغال تا بالاخره موفق شدیم و اعلام کردیم و معاونشون هم گفتند که ایرادی نداره مدرسه تق و لقه که آخرش هم فهمیدیم فقط 5 نفر تو کلاسشون بودند

وقتی که کاملا منصرف شدیم از مدرسه فرستادن که کلی هم پرنیان گریه کرد که امروز میخواستیم حرف گ رو یاد بگیریم من چه کار کنم بعد از یک ساعت و نیم بهش گفتم بخواب که قبول نکردو من میخواستم درنیان رو بخوابونم که قبول نمیکرد و خلاصه با هزار زحمت خانوم کوچیکه ساعت 9 خوابید بعد از بیدار شد شال و کلاه کردیم و رفتیم حیاط به منظور برف بازی

پرنیان که کلی کیف کرد و تازه دوستش سارا هم اومد و کلی با هم بازی کردند ولی درنیان براش خیلی عجیب بود از جاش تکون نمیخورد و یه جا وایساده یود با هیجان تماشا میکرد
بعد از یه ساعت اومدیم بالا و به بچوکا کلی خوش گذشته بود ولی امروز زمینا بدجوری یخ زده و خیلی خیلی سره
این هم حکایت اولین روز زمستون ما
درنیانک ما تقریبا یک ماهی میشه که دیگه پمپرز نمیشه البته به جز شبها
یه مقداری سخت بود به نسبت پرنیان من مقایسه میکنم ولی هنوز جرات ندارم بیرون بدون پمپرز ببرمش همینطور شبها هم میبندمش

حرف زدنش کامل شده و همه چی میگه بهش میگم درنیان عاشششششششششقتم میگه منم دوست دایم میگه دیونتم میگه فدات اشم
چند وقت پیش مادرجون خونمون بودند و درنیان گلی جیششو نمیگه و خلاصه ...مادرجون بهش میگن درنیان چرا جیش کرده میگه خاک ب سیم جیش کردم
پرنیانی رو خیلی دوست داره خواهریش مریض شده (پیرو همون رنگ بازیهای گیاهی مقنعش تو مدرسه رنگی میشه میره تو آبدارخونه مدرسه میشوره و خیس تو این سرما سرش میکنه )راه میره گزارش میده که پنیان سفه ترد پنیان بهتل شدی؟
به همه چی و همه جا کار داره یاد گرفته صندلیهای آشپزخونه رو جا به جا کنه و میبره سمت اپن و هر چی که بخواهد برمیداره تازه خطرناک تر سمت گاز هم میبره و میگه آشزی تنم
هنوز نسبت به غذا خوردن مقاومت داره و با وجود دو سال و 18 روز همچنان وزنش 10 کیلو و نیم هست ولی دکترش میگه قدش نرماله مشکلی نیست قدش هم 87 هست
با هر کسی که تلفنی حرف میزنه تا سراغ تک تک اعضا خانواده رو نگیره کوتاه نمیاد
نقاشی کردن رو دوست داره و پیرو همین علاقه فرشمون ماژیکی شده و هر کاری هم کردیم نرفت
ولی میدونه که نباید تو کتابهای پرنیان نقاشی کنه
این احوالات خاله ریزه خونه ما